عسل عسل ، تا این لحظه: 18 سال و 3 ماه و 19 روز سن داره

عسل ، شيرين تر از عسل

مسافر بهاری

سفرنامه نوروزی امسال خیلی دلچسب و عالی بود.  مسافرت هیجان انگیز ما از روز پنج شنبه ظهر با خوردن نهار در کبابی محبوب تو عزیزترین  شروع شد. مقصد ما بندر افتاب بود . تو مسیر از چند تا استان گدشتیم و طهر جمعه رسیدیم بندر افتاب و با لندیگراف ماشین رو از روی آبهای نیلگون خلیج همیشه فارس عبور دادیم و غروب جمعه در جزیره زیبای کیش لنگر انداختیم.  ماجرای اقامت تو کیش و پیدا کردن خونه و هتل خودش یه شاهنامه است و البته به یاد موندنی . دردسرت ندم که تا مکان مناسب برای اقامت پیدا شد و شام خوردیم ساعت 1 بعد از نیمه شب بود .  تو و بابایی که خسته از مسافرت 24 ساعته بودین نتونستین واسه تحویل سال بیدار بمونین . من هم با اینکه سرحال...
24 فروردين 1394

تو نوید هماره بهاری دلبرکم...

بوی بهار میاد و تو همیشه با شور و شوقی که داری یه لطف دیگه به این اتفاق زیبا می دی .  امسال به خاطر برنامه سفر که برای نوروز داریم تو خونه خودمون خبر از هفت سین نیست . ولی به لطف برنامه های شاد مدرسه فوق العاده ات یه جشن خیلی زیبا و عالی به مناسبت نوروز برگزاز شد .  و طبق معمول تکاپوی من بیشتر از همه .  پختن شیرینی برای بچه های مدرسه که دو روز تمام طول کشید و بعد هم چیدمان سفره هفت سین مدرسه که به عهده من بود و درست متقارن شده بود با امتحان فاینال زبانم . یه عالمه استرس کارهای خونه تکونی  که تو خونه داشتم .  خلاصه از نیمه دوم اسفنذ لابلای کارهای فشرده خونه پروژه دوختن لباس محلی بختیاری برای تو عز...
27 اسفند 1393

شکر پاره

نفس نفس به تو نزدیک میشم و نمیبینی  تو روبرومی و اما حسمو نمیبینی این عشقی که به تو دارم  نیست یک عشق زمینی این آهنگ رو خیلی دوست داری و خیلی وقتا ازمن می خوای تا برات بخونمش. من خوندن رو خیلی دوست دارم و تو تنها نظاره گر کنسرتایی هستی که به افتخار حضو رتو وقتی دوتایی با هم هستیم برگزار میشه. گرماگرم خوندن بودم که یه دفعه پرسیدی :عشق زمینی یعنی چی؟؟؟؟؟ و من شروع کردم به تفسیر انواع عشق اسمونی و زمینی. اینکه عشق مادر و فرزندی آسمونیه و عشق به یه شخص دیگه از زمینی شروع میشه و اگه به تکامل برسه میشه عشق آسمونی.  فکر کنم بحث برات سنگین بود . بعد هز کمی سکوت پرسیدی :حالا عشق تو و بابا زمینیه یا هوایی!!!!!!؟؟؟؟؟؟ &nb...
18 اسفند 1393

شب یلدا

یکی از چیزایی که خیلی تو مدرستون دوست دارم اردوهای ماهانه است که به لطف عضویت من در انجمن اولیاء و مربیان مدرسه تو خیلی از این مراسم شرکت می کنم .  یکی از این اردوها اردوی جشن شب یلدا بود که همراه بچه های مدرسه رفتین به یه نمایش عروسکی شاد و مفرح و تو همون سالن با کمک بقیه مامانای عضو انجمن سفره شب یلدا انداختیم . میوه آرایی سفره رو من به عهده گرفتم و برای همه بچه های مدرسه ژله انار درست کردم .  روز خوبی رو با دوستان خوبت داشتی . امیدوارم یلداهای زیادی رو ببیینی دلبرکم .  تو و معلم عزیز و دوست داشتنیت خانم علیمرادی تو و دوستانت آروشا و یلدا  خانم ناظم مهربونتون خانم مرادی در حال تع...
27 بهمن 1393

اولین نشان افتخار

چشمای مهربون همتون رو دعوت می کنم به خوندن پست قبل تا اوج شادی ما رو از دیدن اولین لوح تقدیر که پرنسس عسل برامون هدیه آورده رو درک کنید .  عسل جونم ، روزی که مجبور شدم به خاطر تو و تحصیلت موقعیت خوب اجتماعی ام رو کنار بذارم می دونستم که شادیهایی رو برام  به ارمغان می اری که مهمترین دلیلش توجه و بودن تمام وقت کنار توست . خوشحالم که اشتباه نکردم . عاشقتم گل مامان . موفقیت تو آرزوی منه . ...
26 بهمن 1393

شوالیه پیروز من !!!

وقتی یادگیری نشانه ها شروع شد روز شماری می کردیم واسه اولین دیکته . معیارهای زیادی واسه انتخاب مدرسه ات داشتم و مهمترین معیار تئوصیفی نبودن مدرسه بود . درسته که واقعا نمره 20 گرفتن به هر قیمتی درست نیست و من اعتقاد دارم که آرامش تو و شادی که باید در دوران تحصیلت داشته باشی مهمتره ولی یه جورایی ته دل من و بابایی 20 یه چیزه دیپه بود . و معلم مهربونت هم با آگاهی از قدرت تشویقی نمره 20 شما رو همیشه رو به اوج هدایت می کنه . خیلی ماهذانه وقتی دیکته ها تون کامل و بی نقص باشه بهتون بیست می ده و تا رنج 19 این عدد پایین می یاد و بعد از اون دیگه می ره تو طرح توصیفی .  خلاصه  وقتی با اولین دیکته ات اومدی خونه شادی من و بابا وصف نشدن...
26 بهمن 1393

اولین مهر ، تا همیشه مهر بانی ...

بعد از یه تعطیلی دو هفته ای با شروع مهر ماه فصل تازه ای از زندگی تو شروع شد . شاید اگه این پست رو همون اول مهر گذاشته بودم این جمله رو نمی نوشتم ولی حالا که چند ماه گذشته و من دارم خاطرات جامونده رو ثبت می کنم ایمان دارم که مدرسه رفتن و با سواد شدن واقعا فصل جدیدی از زندگی هر کودکی می تونه باشه و هر روز هزار بار خدا رو بابت لطفی که بهمون کرد و تو انتخاب درست راه همراهمون بود شکر می کنم.  ماجراهای خرید مدرسه که یه عصر تا آخر شب جون منو گرفتی واسه انتخاب کیف و لوازم التحریر که وصف نشدنی بود . کل خیابون منوچهری رو دوبار بالا و پایین کردی تا کیف دلخواهت رو پیدا کردی .  صبح روز اول مهر ، به همراه بابایی که به یمن این روز بزرگ...
21 بهمن 1393